بهار آمد، نبود اما حیاتی
درین ویرانسرای محنت آور
بهار آمد، دریغا از نشاطی
که شمع افروزد و بگشایدش در!
· وقتی خوشی وظیفه می شه، وقتی وظیفته که خوشحال باشی و نیستی ظلم مضاعفه، وقتی باید خودتو با این واژه ها قانع کنی؛رسم زندگی، باید عادت کنی، بی خیال، گورباباش و به درک. وقتی فکرش و می کنم از خودم بدم می یاد از بس که پشت این واژه ها سنگر گرفتم و راحت از همه چیز می گذرم، این واژه ها بوی تسلیم شدن می دن،چاره ایم نیست؛ پس بهتره عادی باشم وبخندم ، بهتره عادت کنم، بخندم و خوشحال باشم که هنوز می تونم عادت کنم، پوزخند بزنم و بگم به درک، گور بابای زندگی...
· غرق روزمرگیم، حرف حساب ندارم.
· از ناله گذشته: امیدوارم سال 87 خوبی باشه و مثل 86 هر روز با یه خبر وحشتناک شوکمون نکنه، بهارتان جاودان...