تبليغاتX
وارونه

نمی دونم،چقدر حرف نگفته دارم،برای عزیزام؛

 

مامان،بابا؛نمی دونید و شاید نتونید تصور کنید،کلی حرف که باید لحضه های زیادی را پر می کردن

 

 

 

اما نگتم.

 

نسترن،بهزاد،مهرداد،نسیم،عطا، تیوا کلی حرف نشنیده دارید

 

کلی حرف که بغض شدن و نذاشتم بشکنن،گفتم بی خیال،اشکال نداره،بموقعش.

 

 کلی از خیابونا رو پیاده رفتم و برای خودم گفتم،کلی حرف به وسعت تمام تنهاییم،تمام لحظه هایی که همه با هم بودیم و نگفتم،تمام لحظه هایی که از خیالم دور نبودید.  

 

همه دوستام،عزیزترین دوستام،کسایی که حتی فرصت زنگ زدن بهشون و از خودم گرفتم.

 

کلی حرف که بخاطر دلخوری(یا شایدم فکر می کردم می دونم)، بخار شد و به هوا رفت،کلی خاطره؛ هنوزم گفتنش شیرینه،حتی فکر کردن در موردش؛کلی یاد،کلی حرف که قربانی خودسانسوریم شد.

 

کلی حرف نگفته دارم،دلم حرف های نشنیدم و می خواد،حرف هایی که گفتن نگاه کردم و نشنیدم،نخواستم بشنوم حرف هایی که باید با تمام وجود لمس می کردم،باید از نگاه می خواندم

 

 

 

کلی چرا،کلی حسرت حرف های نشنیده دارم...

 

نمی دونم چند بار حتی اجازه ندادم حرف زده بشه

 

چند بار کاری کردم که طرف از گفتنش پشیمون بشه

 

چقدر حرف نشنیده دارم؟

 

چند بار عصبانیتم نذاشت که بشنوم یا بگم و حتی فرصت بودن را از خودم گرفتم؟

 

اگر همه حرف های نگقته گفته می شد؟ 

 

 هر کدوم کجا بودیم،

 

راستی برای چی کلی حرف نگفته دارم؟

 

 

 

 

 

بی خیال،اشکال نداره،حتما لزومی نداشته،

شایدم ...

 

نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 |

      










نوشته شده توسط نیلوفر در یکشنبه پنجم خرداد 1387 |

روز زن گرامی باد،

سر کلاس فارسی، استاد در توضیح شاهنامه و دلایل تقدیم آن شاهنامه به سلطان محمود گفتند:

در هیچ دوره ای در کشور ما،نبوده که نویسنده خود ناشر باشد،ناشر کتاب همیشه؛ملک،پادشاه،حاکم،دولت و...بوده است و برای اینکه کتابش چاپ شود و تکثیر شود به رضایت آن حاکم،دولتمرد و... نیاز داشته.


از سیدخندان به سمت بالا می آمدم فروشگاه پر زرق و برقی بود؛

حراج 20%،30% حراج فوق العاده لایکو،

چند قدم آنطرف تر یه پیر مرد خسته و رنجور، چوب پنبه زنی اش را زمین گذاشته بود: دخترم خیر از جوانی ات ببینی شب عیده،یه کمکی کن،

لابد اینبارم باید به خودم می گفتم به من چه خب برو کار کن نون بازوت و بخور؟!!

وقتی ازش گذشتم یاد این صدا افتادم که بچه که بودم وقتی پنبه زن به خانه می آمد و باهاش همراهی می کردم:

بوم بوم پنبه روز شنبه...


این چند روز تجربه جالبیه ، کارایی رو که تصور نمی کردم روزی انجام بدم را به عنوان وظیفه با رضایت کامل و خوشحالی تمام انجام می دم و حتی خیلی راحت از کنار،کارا و عاداتی که تصور انجام نشدنش برام محال بود، می گذرم

وقتی فکر می کنم یاد این حرف مامان می افتم: زندگی آدم و نرم می کنم.

امیدوارم انقدر نرم و بی حالت نشم که کسی بهم حالت بده .

 

 

نوشته شده توسط نیلوفر در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 |

وارد دانشکده شدم، یکجوری بود،مثل همیشه نبود،جو سنگین بود،رفتم پیش بچه ها: س سلام... چرا پکرید؟ سلام دادماااااا؟؟

-مگه خبر نداری؟

-چی شده مگه؟

-از این به بعد استفاده از کامپیوتر بخصوص اینترنت برای دخترا ممنوعه.

-ها؟!!!!!!!!!!!!!!!!  مگه می شه؟!

سرم تیر کشید،یکباره از خواب پریدم.نشستم سرجام،حتی به سمت کامپیوترم نرفتم،فقط با خودم گفتم:یعنی واقعا خواب بود؟ چرا؟یعنی چی؟ تو خواب دیگه چرا؟بعد به خودم خندیدم کلی لعنت فرستادم به خودم و خوابم.

این خواب مسخره همه اش برای این بود که بالاخره شروع کردم به فرمت کردن کامپیوترم،بعد که ویندوز ریختم یه مشکلی داشت مجبور شدم دوباره ویندوز بریزم،به نیمه شب رسید و کامپیوتر تا صبح باید روشن می ماند و من می خوابیدم،اما حواسم بهش بود،۱۰-۱۲بار از خواب پریدم، کارای لازم انجام می دادم و می خوابیدم و دوباره...

بالاخره صبح شد،با کلی ترس رفتم به سمت دانشکده، وارد دانشکده شدم؛خبری از خواب مسخرم نبود.

تو حیاط نشستم،سرم و بلند کردم، عکس احمد علی نژاد رو دیدم، کاش اینم خواب بود.

  • کاش همه چیز خواب بود، قدر هم و بیشتر می دونستیم، انقدر اتفاقای بد نمی افتاد و هر خبر بدی با مرتفع شدنش آروم می شد و زیر سایه اتفاق وحشتناک تری که بعدش اتفاق می افته رنگ نمی باخت.

 

نوشته شده توسط نیلوفر در سه شنبه سی ام بهمن 1386 |

داستان ها، نویسندگان دوران کودکی و نوجوانیم که دنیارو برام رج زدن با قصه هاشون برام گفتن با کلامشون دنیای پیش رویم را تصویر کردند، کسانی که باهاشون بزرگ شدم مثل؛ رولد دال،عمو شلبی،فالکو و... و قصه هایی که جای قهرمانش بودم و تنگاتنگ درگیر ماجرا بودم، قصه هایی مثل؛ درخت بخشنده،ماتیلدا،چارلی و آسانسور بزرگ شیشه ای،چارلی و کارخانه شکلات سازی،هری پاتر،قطعه گمشده،داستان های نیکلای کوچولو،در آفریقا همیشه مرداد است (بی نظیر) بابالنگ دراز،آنی شرلی،تن تن، دن کیشوت، شازده کوچولو و...کلی قصه دیگه که خیلی زیادن و دنیا رو خیلی ساده برام تعریف کردن همان پیله ای که دورم پیچیدم،هنوزم وقتی نمی توانم دنیام و تحلیل کنم یا مسائلم و ساده کنم پناه می برم به دوستای بخشنده ام (مثل همون درخت بخشنده) که هیچوقت دست خالیم نگذاشتن و همیشه برام کلی حرف دارن؛

فالکو یکی از همین شاعرانی بود که دنیا رو ساده تصویر می کنه اینم یه شعر از فالکو که شاید خیلی ساده می گه:

 

لطفا دوستم نداشته باشِ؛

 

برای این که دوستم داشته باشی،

هر کاری بگویی می کنم،

قیافه ام را عوض می کنم،

همان شکلی می شوم که تو می خواهی،

اخلاقم را عوض می کنم،

همان طوری می شوم که تو می خواهی،

حتی صدایم را عوض می کنم،

همان حرفهایی را می زنم که تو می خواهی،

اصلا اسمم را هم عوض می کنم،

هر اسمی می خواهی روی من بگذار!

خب حالا دوستم داری؟

نه- صبر کن!

لطفا دوستم نداشته باش!

چون حالا آنقدر عوض شده ام که حتی حال خودم هم از خودم به هم می خورد!

 

نوشته شده توسط نیلوفر در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 |
  • نشستن آروم برفا رو که حس می کنم
  • وقتی رو برف(اونم برفای پا نخورده) راه میرم
  • وقتی کلی برف بازی می کنم
  • وقتی برف پرت می کنم و می خوره به صورت هدف
  • وقتی جا خالی  می دم و گلوله برفی بهم نمی خوره
  • وقتی بعد از ۳-۴ روز بی آبگرمی،آب گرم می شه و  می رم حمام
  • وقتی بعد از ۴-۵ روز بی وقفه درس خوندن خبر می یاد امتحانا ۱۰روز دیگه شروع می شه

اما همه اش لحظه ای؛

چون:

با کمبود گاز مواجه ایم ،همه جا سرده،همین جا تو همین شهر تو همین کشور تو این چند روز از سرما و گاز گرفتگی تو راه ها وخونه ها کلی آدم مردن.اینا لذت بخش نیست وحشتناکه،چون نون نیست بخورن حتی کلوچه و شیرینی ام نیست که به حرفای ماری آنتوان گوش بدن آخه،راستی شركت ملی نفت ایران در رتبه سوم جهان ایستاد، گاز نیست، نفت نیست، تو این برف وسرما کی می تونه بره هیزم بیاره؟ شاید باید تپاله و سرگین آتش بزنیم؟ فکر نکم برف بازیم بیشتر از نیم ساعت این همه خوشی داشته باشه، وقتی به استخوان می زنه و استخوان می سوزونه، ببینم بازم انقدر خوشی داره؟ 

مناطق شمالی و غربی کشور دچار بحران شدند، اینم نقشه میادین نفت و گاز ایران

نقشه میادین نفت و گاز ایران

بازم برای اینکه لحظه ای خوش باشیم مفتخر که رتبه چهارم استخراج نفت رو داریم دیدن اینا هم خالی از لطف نیست:

جزئيات قراردادهاي صادراتي گاز ايران

ايران رتبه سوم را در مصرف گاز در جهان داراست

 

نوشته شده توسط نیلوفر در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 |

اگر گهگاه به صفحاتی بر می خورید که آتش می زنند، صفحاتی که می آزارند و می سوزانند، صفحاتی که ناله و اشک و دشنام در آنها موج می زند، بدانید که آن همه از حلقوم مردی است که هنوز پشت دوتا نکرده، مردی که برای دفاع از خویشتن، مگر کلمه ها هر سلاحی را از او گرفته اند، مردی که سخنش از بار کمرشکن این عالم و دروغ های آن، از کلیه ی گردونه ها و میله های شکنجه ای که ترسویان ساخته اند تا معجزه ی شخصیت را در وجود مرد فرو شکنند، بس نیرومند تر است.

اگر مردی گاه پروا نکند که هر آنچه را در دل دارد بر زبان آورد، گمان دارم که هم در آن لحظه جهان خرد خواهد شد.

(هنری میلر)


داستان کوتاه بچه مردم  جلال آل احمد را که می خواندم حس عجیبی داشتم هر چی بود جای قضاوت ارزشی نداشت، توصیفش سخته اما اگه قرار بود کسی و آدم بده داستان بدونم فرهنگ و جهل بود که مو به تن آدم سیخ می کرد؛

 

... من خودم که آزار نداشتم بلند شوم بروم و این کار و بکنم. شوهرم بود که اصرار می کرد. راست هم می گفت. نمی خواست پس افتاده یک نره خر دیگر را سر سفر ه اش ببیند. خود من هم وقتی کلاهم را قاضی می کردم، به او حق می دادم. خود من آیا حاضر بودم بچه های شوهرم را مثل بچه های خودم دوست داشته باشم؟ و آن ها را سر بار زندگی خودم ندانم؟ آن ها را سر سفره شوهرم زیادی ندانم؟ خوب اوهم همین طور. او هم حق داشت نتواند بچه مرا، بچه مرا که نه، بچه یک نره خر دیگر را- به قول خودش- سر سفره اش ببیند...

 

  • چرا باید همیشه واسه هر چیزی یه اسمی عنوانی چیزی بذارم؟ یه چیزی به دلم نشسته دارم می گم دیگه واسه چی باید دنبال یه کلمه، جمله، عبارت یا هر چیزی باشم که بتونه تمام اون چیزایی و که به من گذشته رو باهاش بگم؟؟ یا یه جوری باشه که همه رو جذبش(از این واژه واسه آدما متنفرم) کنه، این آیئنه اونی رو که من برداشت کردم نشون می ده و (شاید) فقط خودم می تونم همون طوری بفهممش،شک دارم تویی که اونو می خونی دقیق مثل من برداشت کنی،اما یه چیز مسلم که این تفاوت برداشت هاس که می تونه دغدغه ایجاد کنه و خوشحالم کسی هر چقدرم تلاش کنه، دنیا رو به اجبار رنگی که اون می خواد نمی بینم... و خوشحالم از اینکه کسی که این تراوشات ذهن معیوب من و می خونی مثل من دنیا رو نمی بینی اما جسارت این و داری که یه آیئنه دیگه شاید آیئنه من و واسه دیدن انتخاب کنی...

نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه دهم دی 1386 |

هر روز آدمای زیادی می یان و می رن،شایدم تو وارد زندگی خیلی از آدما می شی. به هر حال شیرین ترین لحظات وقتی که انتظار آمدن خیلی از آدما رو می کشی و لحظه موعد و بارها بارها پیش خودت می چینی،عمل و عکس العمل هارو هی خراب می کنی شاید اصلا واقعیت این رنگی نباشه،خیلی از آدما و روابط هستن که اصلا انتظار ورودشون را نداری یا حتی تصور نمی کنی روزی اجازه ورود بهشون بدی، اما وقتی وارد می شن آنچنان مسخ می شی و آنچنان یکی می شی که رسما باهاش زندگی می کنی؛خواب،بیداری،خوشی،غم همیشه در کنار آدم شاید تازه وارد خودش حتی تصور نکنه،یه حس شخصی،بعضی وقتا یه فرد تو زندگی فقط عابر، بعضی وقتی همقدم، از هر دسته ای که باشه جای پایی که می ذاره یا شاید واژه مناسب تر درجه اثر گذاریشون که ممکنه اهلیت کنه؛

دلم تنگه،دلم تنگه همه لحظه ها و آدم هایی که تو زندگیشون وارد شدم و توزندگیم وارد شدن؛یه لبخند،یه اخم،یه سلام،یه گذر ساده و...دلم تنگه همه دوستام و دوست داشتنهامه؛دوستایی که دوستشون دارم چون هر چند کوتاه با هم زندگی رو بازی کردیم،خندیدیم،ناراحت شدیم و... دلم تنگه، دلم بی تاب پارسال همین موقع هاست وقتی انتظار در آغوش گرفتن و بوییدن برادرم و خانواده اش را می کشیدم، چند بار پیش خودم صحنه دیدار و چیدم و خراب کردم،تا یک روز بعد جرات بغل کردن تیوا رو نداشتم،می ترسیدم،اگه بغلم نیاد چی؟!تا اینکه خودش اومد بغلم،چرا واقعا چرا انقدر بد فکر می کردم؟ حسرت تمام لحظه ها و آدم هایی را دارم که پارسال یا نه خیلی روزای دورتر و باهم زندگی کردیم، دلم تنگه نسیم -پس کی آزاد می شی آخه-دلم تنگه روزای قبل، دلم تنگه یه پیاده روی طولانی،یه جوری که نصف خیابونای شهر را با یه دوست راه برم و هی نق بزنم و از دلتنگی هام بگم،دلم تنگه قدم زدن ونق نق کردن با پریا...دلم تنگه یه دل سیر قهقه مستانس،تنگه تمام دلتنگی هام ، روزایی که از جنس این روزا نباشن، دلم تنگه پارسال یا شایدم فردا ها و سال دیگه؟!تنها چیزی که می دونم ؛این روزا رو دوست ندارم، نمی خوام شب یلدا نسیم نباشه،این روزا خودش به اندازه کافی سیاه و طولانی هست، دیگه شب یلدا شور شو در می یاره. نمی دونم شایدم یه تناسبی باهم دارن؟ نمی دونم تنها چیزی که می دونم اینه: دلم تنگه و برای فرار از همه اینا یه تدبیر همیشگی؛ این روزا تقریبا روزی یه کتاب داستان تمام می کنم (اونم داستانهای بلند) اما باز دلم تنگه مثل وقتی که روباه به گندمای طلایی نگاه می کنه و یاد موهای شازده کوچولو می افته،دلم تنگه،نه بی قرار آینده ای که شاید قرار بیاد...

 دختر دلم تنگه برات،پاشو بیا؛ بیا تا باهم ترشی و لواشک بخوریم، بیا نسیم زود بیا.

نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 |

 

راست یا وارونهراست یا وارونه؟

هر وقت کسی را می بینم

که وارونه در آب ایستاده

خنده ام می گیرد

هر چند نباید بخندم

چون شاید در جهانی دیگر دیاری دیگر

زمانی دیگر

او راست ایستاده باشد

و من وارونه.

((شل سیلور استاین))

نوشته شده توسط نیلوفر در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 |