|
|
|
|
|
یه همدم می خوام، یه همراه می خواهم یکی که باهم بلند شیم و این روزای سگی و باهام بریم، آنقدر بی دلیل و بی بدیل بخندیم که همه چی سهل شه حتی سختی این روزام... این روزا خودم را می خواهم، همدمی و همراهی خودم را فقط. همه اش دلتنگ می شم اما ترحم نمی خواهم ، خودم را می خواهم . دلم تنگه تو خیابونای شلوغ با خودم برم و حرف بزنم و با خودم هجی کنم دلم می خواهد وقتی تو شلوغی خیابان ولیعصر خودم را پیدا می کنم صورتم خیس نباشه. تنهایی و می خواهم بدون ترحم... می خواهم به آیینه نگاه کنم و خیلی چیزا رو نبینم.... دلم برای همه چی و هممون نسوزه. دلم جسارتم می خواهد. کاش فقط پیدام بشه ...ساده است که چگونه می زییم
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 0:22 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
حدودا پارسال همین موقع ها بود، فکر می کردم دیگه بدتر از این نمی شه. باورم نمی شد. لمس بودم. دیوانه بودم. هنوزم باورم نمی شه. دیوانه ام هنوز. یک ساله مثل اون موقع ها قهقهه نزدم. یکساله مثل اون روزا از کسی دلگیر نشدم. یک ساله که اونجور که باید هیجانزده نشدم. یکساله که شبا بالشم خیس می شه. یکساله فهمیدم خیلی چیزا ارزش ناراحتی و دور شدن نداره. یه روابطی هست یه دوستی هایی هست که بهتره اگه چاره ای نداری فریزش کنی اما خرابش نکنی. یکساله که کمتر دلتنگ می شم. یکساله که بیشتر دوست دارم همه چیز و همه کس. یکساله که زندگیم تغییر کرد. یکسال از شنیدن خبر مریضی مامان می گذره . پارسال که شنیدم فکر می کردم دیگه بدتر از این نمی شه و باور دارم بدترین خبر زندگیم بود. اما این روزا می بینم که بدتر از پارسالم می شه. همه چیز. آدما. روابط. دوستی ها. حتی حال مامانم. کاش باور می شد که ممکنه خواب باشه یا بدتر از اینا دیگه نشه. اما... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 19:15 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
من مرگ خویشتن را با دیواری در میان نهادم که صدای مرا به جانب من باز پس نمی فرستاد. چرا که می بایست تا مرگ خویشتن را من نیز از خود نهان کنم. (شاملو)
بیست و سه سالم به سختی تمام شد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 18:17 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
خواستم شعرش را برایم بخواند،
گفتم خصوصی که نیست؟!
گفت شعر که خصوصی نمی شود! می شود؟!
به یاد آوردم که ؛ خصوصی ترین شعر زندگی من هر روز در خیابان های عمومی راه می رود، وسایل نقلیه ی عمومی سوار می شود، یا در کافه، رستوران های عمومی با دوستانش که من نمی شناسم، می نشیند...
کمی گیج و مُردّد گفتم نه، نیست ، تا زود تر شعر عمومی اش را برایم بخواند. این شعر و پارسال همین موقع ها از بلاگی برداشته بودم و در بلاگ360 لینک کرده بودم که متاسفانه آدرس بلاگ نبود. به یاد احوال و افکار روزای دور... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 23:41 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
دوباره بابا آمدن
باهام حرف بزنن.
دلش گرفته بود.
می خواست از حس هاش بگه. می خواست بگه نمی دانم از چی.
نیلو چی کار
کنم؟کاری از دستم بر نمی یاد؛ وقتی مادرت و می بینم و کاری نمی توانم بکنم.آخه
تو می گی من چی کار کنم...نگذاشتم. نتوانستم بگذارم حرفش تمام بشه انگار که
نشنیدم و سعی کردم از دستش لیز بخورم و از
اتاق اومدم بیرون. با سر و صدای زیاد ظرف ها را می شستم. برگشتم ؛ بند بند صورتش
بهم می گفت که احتیاج داره باهاش حرف بزنی که برات بگه، که حداقل بعنوان دختر
کوچیکش به درد دلش گوش کنم.دست خودم نبود.باز
لبم و گزیدم و فقط خیس شدن صورتم و حس می کردم. تمام مدت به ترس و عجز خودم
.ترس از دست دادن.ترس دیدن اشک های بابا، عجز از حرف زدن یا حتی شنیدن حرف های
بابا.ترس از خیس شدن صورتم و ...
سریع اومدم اتاقم
. در را محکم بستم. پناه بردم به تنهایی خودم.
بعد از چند ماه
بابا اومدن با هم حرف بزنن.حرف های پدر و دختری.حرف هایی که باید می شنیدم. حرف های
بابام برای خودم. ناتوانم و مستاصلم.
می ترسم وقتی
شجاعتم را پیدا کنم که این ترس و غرور لعنتی همه چیزم و ازم گرفته باشه.
و لعنت بر من ...
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 22:16 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
مثل این چهار تابستانی که گذشت: با بچه های دبیرستان.برای ناهار. محل قرار یه رستوران. شده رسم هر ساله؛بگو و بخند و سربه سر گذاشتن و تکرار خاطرات، آرزوی میز و نیمکت های مدرسه و گفتن از خودمان و احوالمان و چه کردیم و برنامه هامون وآرزوهامون. اوایل نزدیکتر بودیم، از حال هم بیشتر خبر داشتیم یا شاید رک و راست تر بودیم. نشستیم،گفتیم،خندیدیم و حال و احوال می کردیم. می خندیدیم، سکوت کردم و بعد گفتم از این ده ماه اخیر، لبخند می زدم و آخرش باز خندیدم. گفتن چقدر شادی هنوز و باز خندیدم... بعد شروع کردن گفتن در تمام مدت فکر می کردم مگر می شود انقدر زندگیهامون تغییر کنه؟ می خندیدیم اما پس خنده هر کدام... سال به سال می گذره.دوری.دلتنگ شدن.رفتن.بغض.خداحافظی.خندیدن.آرزو کردن با تمام وجود.رفتن و سکوت.بغض قورت داده.سکوت. دوری ، دوری و رفتن و تنهایی؛ گاهی گرفتاری و تغییر زندگی در همین شهر، گاهی؛ چمدان. فرودگاه.هر چی هست:دلتنگی،دلتنگی و تمنای باهم بودن. انگار این سال ها هیچ چیز آرام نداره... سرم که گذاشتم رو بالش تصور می کردم وقتی دوباره هم و ببینیم چقدر تغییر کردیم؟! خودمان،زندگی هامون. واقعا باز همینقدر مشتاق هم هستیم؟! به همه فکر می کردم به همه آدم هایی که دورهای زندگیم و حتی تمام زندگیم بهشون دوخته شده و اگر نباشن آن سالها نیستن و یا حتی من نیستم. به رفتن ها و آمدن ها. دوری و بی خبری. عارف رفت. ایده هم رفت. ایلقار هم داره می ره. بهزادم باز می ره. و این رسم زندگیه و نمی دانم این قطار لعنتی کی جلوی پای بقیه ترمز می کنه؟ قطاری که تو را برد چه چیزی را با خود بر می گرداند؟
تعادل دنیا گاهی فقط به مویی بند است
لوکوموتیوران تو کاش این را می دانست! (حافظ موسوی) هر وقت گذرم به چهار راه ولیعصر بیفته، هر وقت شاتر دوربینم صدا کنه.هروقت از ولیعصر،ایرانشهر،حافظ،کریمخان بگذرم.بروم یک نمایشگاه عکس خوب.بروم خانه هنرمندان.بروم کافه78 و از آن دم نوش های مسخره بخورم. هر وقت دلم پر باشه و یه دوست خوب بخواهد که همه احساس هاش و راحت بگه با حرفهاش بهم جرات بده. هر وقت فیلم فروش های خیابانها را ببینم. هر وقت دلم بخواهد به غرغرهای یک نفر بخندم.یک گشت طولانی در یک کتابفروشی.هر وقت بخواهم بی خیال بخندم به همه اتفاق های تلخ. هر وقت یک دوست خوب بخواهم که روزای ساده و یکنواختمون را با هم سر کنیم.مطمئنا یک لبخند می زنم به 22سالگی که با ایده عزیزم روزمرگی هامون سر می کردیم.امیدوارم که همه روزهای پیش روت با تمام اتفاق های تلخ و شیرینش با آرامش بگذرونی. نمی دانم کدام ایستگاه قطار می ایستد و ما دوباره هم را محکم در آغوش می گیریم... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 20:58 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
هیاهوی این روزا انقدر زیاد شده که خیلی چیزها به چشم نمی یاد، از یاد رفته، گم شدن در این شلوغی یا شایدم از بس با ما بودن و بعنوان بدیهیاتمان یادمان می ره که بهشون توجه کنیم. بدیهیاتمان شدن و باید باشند، اما خودمان در حاشیه لهشون می کنیم. از امیرارسلان ها گرفته تا عقایدمان؛ ارزش ها و ضد ارزش هایمان. از ترس بدتر، به بد تن می دهیم اصلا اجازه تصور خوب را از خودمان گرفتیم، به غول بد انقدر پر و بال دادیم که تفکیکش با معجزه گاهی سخت می شه، پشت بد پناه گرفتیم.از خودمان پرسیدیم چرا الان؟ نمی توانم قبول کنم که 4،8 یا 12 سال پیش بلوغ فکری نداشتیم، یا الان آدم های مطلع تری شدیم، در صورتیکه نرخ چاپ کتاب و روزنامه و رسانه آزاد نداریم، هر چه داریم از آزاد اندیشانی که از گوشت و پوست خود مایه گذاشتن ، آیا واقعا بزرگترین خواسته من بعنوان یک شهروند فقط اینه که بدتر بره؟ بعدش چیه؟ ضامن اجرایی اش چیه؟ چقدر یوتوپیایی که ساختیم به واقعیت نزدیکه؟ چطور می توانم قبول کنم که سراومد زمستان را از کلیپ انتخاباتی نخست وزیر دهه 60 بشنوم؟ چرا رضایی انقدر بی سرو صدا داره کارش و پیش می بره؟ چطور هنوز از گفتار و رفتار آقای رئیس جمهور متعجب می شوم؟ چطور کروبی اسم خانم زهرا بنی یعقوب و گفت در رسانه به اصطلاح ملی گفت و کسی نشنید ؟ چطور می توانم قبول کنم که فقط در این چند روز واژه وطن معنی پیدا می کنه؟ همان وطنی که از هر 4 سال 1ماه همه با هم برابریم و وطمان یکیست؟ و مناظره هایی که به سریال علی بابا و چهل دزد تشبیه شد. رئیس جمهور من:
رای من رنگی نیست و شتر سواری دولا دولا نمی شه.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 2:1 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
گرما کاملا از خود بی خودم می کنه: منقلب شدم،درونم چیزی بهم می پیچه، می جوشه گلوم گرم می شه اما اینار از معده به سمت دهنم می یاد ، با یه چشم بهم زدن خودم و به دستشویی می رسانم، هرچیز که ویرانم کرده، هرچیز که منقلبم کرده هرچیز را که نتوانستم هضم کنم و رودلم مانده را ،با تمام وجود بیرون می پاچم.
ذهنم ورم کرده، آشوبه نمی توانم هضم کنم موج افکار و رفتارم را هرچی درونش هست بهم می پیچه، تابوها ورم کردند، کاش هرچی در ذهنم با یه عُق بزرگ بیرون می پاچید، اما انگار تمام ذهنم را باید نشخوار کنم، یکی یکی بگذارم روبه روم و حلاجی کنم و گاهی همان ها را با یه توجیه منطقی بازتولید کنم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:32 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
سر کلاس های استاد عزیزم آقای شاهرودی با دیدن یک مجموعه عکس سعی به پیدا کردن عناصر مشترک و تلاش برای شناختن و ارتباط برقرار کردن با عکس می کنیم، جالب اینجاست که با دیدن عکس به روانشناختی و جامعه شناسی اون تصاویر و یا عکاس هم گاهی دست می زنیم قبلا از ختنه دختران گفته بودم، از اینکه چرا قربانیان آن دختران خود را قربانی می کنند اما به نظرم این تصاویر خود گویا است. حلاجی و چرایی این مساله و این که کی از این خودکشی همگانی دست برمی داریم ، گویا سر دراز دارد، این گزارش را از دست ندهید که شاید تکرار این زخم ها و به استخوان رسیدنش راهی باشه برای فکر کردن به درمان.
برای دیدن گزارش کامل به زبان انگلیسی و دیدن عکسهای ختنه شیلان به این آدرس بروید چهره این زن بیشتر از فریاد و درد دختر بچه به وجودم چنگ می زنه،
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 2:1 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
بهاران خجسته باد...
سال ۸۷ گذشت با تمام قهقهه ها و هق هق هاش، تو یه لحظه رفت گاهی می گم بدترین ها را شنیدم همه زندگیم تغییر کرد و گاهی می گم بهترین ها را پیدا کردم تجربه کردم و خندیدم جاودانه ترین لحظه هام و ورق زدم، شاید بهترین توصیفش معلق بودن خودم بود مثل همه لحظه هاش که هم خنده داشت و هم گریه هم عصبانیت و هم رهایی کلی تناقض اما همه اش خاطره شد و ابدیت، اما حداقل خوب می دانم چی می خواهم امیدوارم در سال ۸۸ بتوانم به قول هایی که به خودم دادم وفادار باشم، آرزوی بهترین لحظه ها و روزها و آرزوی سلامتی و پایداری... سال نو مبارک |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 0:34 توسط نیلوفر
|
|
||