تبليغاتX
وارونه

بابا یه مثل دارن که خیلی ازش استفاده می کنن:

سر قبری نشستیم و زار می زنیم که مرده توش نیست.

راستش مصداق این مثل و سر سرگرمی ها و کارایی که می کنم خوب می بینم. بارزترین مثلش کنکور؛ نه این که قبول بشم یا نشم بلکه به چی می خواهم برسم. شایدم مثل کبک تو برفا می مونم. با این حال عجیبه که ظرفیتم بالا رفته و حتی گاهی خیالات امیدوارانه می بافم.


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 0:35  توسط نیلوفر  | 

هیچکس از من خبر ندارد؛

هیچکس از ما خبر ندارد؛

هیچکس از وطن من خبر ندارد؛

هیچکس از هیچ جانور ایرانی خبر ندارد حتی اگر آن جانور گربه نباشد؛ یک مادر و یا پدر نگران باشد نگران سلامتی و بودن، نگران بند و نبودن،

هیچکس از دل ما خبر ندارد؛

حتی خودم از خودم بی خبرم؛

ما که روزگاری برای دنیایی بهتر؛ از منطق می گفتیم و از انسانی تر شدن فضا و  فریاد زنده باد آزادی می زدیم، الان وهم و ترس نبودن همدیگر و یدک می کشیم، به هیچ چیز اطمینانی نیست حتی به بودنهامان.

واقعا چه روزی، چه کسی از ... ایرانی خبر دار خواهد شد؟


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 0:26  توسط نیلوفر  | 

گاهی باید گذاشت و گذشت.همین ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 21:56  توسط نیلوفر  | 

هوس کردم یه رمان چندین 100 صفحه ای بخونم؛ از اون کتابایی که مسخم می کنه و با یکی از شخصیت ها انقدر عجین شم که با خوشیش اوج بگیرم و با غمش عزاء ، انقدر باهاش زندگی کنم که وقتی تمام می شه غصم بگیره و جای خالی خیلی چیزای زندگی واقعی برام پر کنه. اما تا دو ماه دیگه باید صبر کنم. شاید یه کتابی که قبلا خواندم و دوباره بخونم شاید مرد رویاها باشه یا شاید اصلا خیلی دورتر باشه کتابای دوره نوجوانی و تمام شب بیداری ها و هیجاناش باشه، شاید هری پاتر یا رویای سبز باشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 22:46  توسط نیلوفر  | 

هنر این نیست که رابطه ای بی جنجال و بی مشکل باشه؛ هنر اینه که در مواقع بحرانی  با چه تدبیر و احترام متقابلی همه چی حلاجی بشه، شاید حتی مشکل از بین نره بلکه بشه شناخت و باعث انسجام بیشتر بشه. دوری و نزدیکی،باخبری و بی خبری زیاد مهم نیست مهم اینه که وقتی یاد لحظه های خوب و غرور بخشی که با تدبیر دو طرف رابطه راه خودش و پیدا کرده می افتی؛ یه لبخند بزنی و دلخوش باشی به رابطه ای که داری یا حتی داشتی و حتی لحظه ای حسرت وقتی که طرفین واسه هم گذاشتن و نخوری.


پ.ن: یه روابطی هست که وقتی می بینی به دل نمی شینه ، هرچند که به نظر خیلی ایده آل می یاد.

پ.ن: گاهی یه لبخندهایی هست که صادقانه نیست و آدم با خودش می گه کاش راست می گفت؛ حتی اگر می خواست تف کنه تو صورتم.

پ.ن: فکر می کنم رکود وقتیه می یاد که مبارزه رفته باشه.


شاید ساله دیگه موافق این حرفام نباشم همینطور که الان به چند سال پیشم می خندم.


+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 23:28  توسط نیلوفر  | 

 

 یه همدم می خوام، یه همراه می خواهم یکی که باهم بلند شیم و این روزای سگی و باهام بریم، آنقدر بی دلیل و بی بدیل بخندیم که همه چی سهل شه حتی سختی این روزام... این روزا خودم را می خواهم، همدمی و همراهی خودم را فقط. همه اش دلتنگ می شم اما ترحم نمی خواهم ، خودم را می خواهم . دلم تنگه تو خیابونای شلوغ با خودم برم و حرف بزنم و با خودم هجی کنم دلم می خواهد وقتی تو شلوغی خیابان ولیعصر خودم را پیدا می کنم صورتم خیس نباشه. تنهایی و می خواهم بدون ترحم... می خواهم به آیینه نگاه کنم و خیلی چیزا رو نبینم.... دلم برای همه چی و هممون نسوزه. دلم جسارتم می خواهد.


کاش فقط پیدام بشه

...ساده است که چگونه می زییم

...


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 0:22  توسط نیلوفر  | 

حدودا پارسال همین موقع ها بود، فکر می کردم دیگه بدتر از این نمی شه. باورم نمی شد. لمس بودم. دیوانه بودم. هنوزم باورم نمی شه. دیوانه ام هنوز. یک ساله مثل اون موقع ها قهقهه نزدم. یکساله مثل اون روزا از کسی دلگیر نشدم. یک ساله که اونجور که باید هیجانزده نشدم. یکساله که شبا بالشم خیس می شه. یکساله فهمیدم خیلی چیزا ارزش ناراحتی و دور شدن نداره. یه روابطی هست یه دوستی هایی هست که بهتره اگه چاره ای نداری فریزش کنی اما خرابش نکنی. یکساله که کمتر دلتنگ می شم. یکساله که بیشتر دوست دارم همه چیز و همه کس. یکساله که زندگیم تغییر کرد. یکسال از شنیدن خبر مریضی مامان می گذره . پارسال که شنیدم فکر می کردم دیگه بدتر از این نمی شه و باور دارم بدترین خبر زندگیم بود. اما این روزا می بینم که بدتر از پارسالم می شه. همه چیز. آدما. روابط. دوستی ها. حتی حال مامانم. کاش باور می شد که ممکنه خواب باشه یا بدتر از اینا دیگه نشه. اما...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 19:15  توسط نیلوفر  | 

من مرگ خویشتن را با دیواری در میان نهادم

که صدای مرا

   به جانب من

           باز پس نمی فرستاد.

چرا که می بایست

تا مرگ خویشتن را

                  من

نیز

  از خود 

          نهان کنم.

(شاملو)


بیست و سه سالم به سختی تمام شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 18:17  توسط نیلوفر  | 

خواستم شعرش را برایم بخواند،

گفتم خصوصی که نیست؟!

گفت شعر که خصوصی نمی شود! می شود؟!

به یاد آوردم که ؛

خصوصی ترین شعر زندگی من

هر روز در خیابان های عمومی راه می رود،

وسایل نقلیه ی عمومی سوار می شود،

یا در کافه، رستوران های عمومی با دوستانش که من نمی شناسم، می نشیند...

کمی گیج و مُردّد گفتم نه، نیست ،

تا زود تر شعر عمومی اش را برایم بخواند.


این شعر و پارسال همین موقع ها از بلاگی برداشته بودم و در بلاگ360 لینک کرده بودم که متاسفانه آدرس بلاگ نبود. به یاد احوال و افکار روزای دور...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 23:41  توسط نیلوفر  | 

دوباره بابا آمدن باهام حرف بزنن. دلش گرفته بود. می خواست از حس هاش بگه. می خواست بگه نمی دانم از چی. نیلو چی کار کنم؟کاری از دستم بر نمی یاد؛ وقتی مادرت و می بینم و  کاری نمی توانم بکنم.آخه تو می گی من چی کار کنم...نگذاشتم. نتوانستم بگذارم حرفش تمام بشه انگار که نشنیدم  و سعی کردم از دستش لیز بخورم و از اتاق اومدم بیرون. با سر و صدای زیاد ظرف ها را می شستم. برگشتم ؛ بند بند صورتش بهم می گفت که احتیاج داره باهاش حرف بزنی که برات بگه، که حداقل بعنوان دختر کوچیکش به درد دلش گوش کنم.دست خودم نبود.باز  لبم و گزیدم و فقط خیس شدن صورتم و حس می کردم. تمام مدت به ترس و عجز خودم .ترس از دست دادن.ترس دیدن اشک های بابا، عجز از حرف زدن یا حتی شنیدن حرف های بابا.ترس از خیس شدن صورتم و ... سریع اومدم اتاقم . در را محکم بستم. پناه بردم به تنهایی خودم. بعد از چند ماه بابا اومدن با هم حرف بزنن.حرف های پدر و دختری.حرف هایی که باید می شنیدم. حرف های بابام برای خودم. ناتوانم و مستاصلم. می ترسم وقتی شجاعتم را پیدا کنم که این ترس و غرور لعنتی همه چیزم و ازم گرفته باشه. و لعنت بر من ...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 22:16  توسط نیلوفر  |